دوشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۹

احساس میکنم تا وقتی ازدواج نکردی یه سری کارارو نمیتونی تو خونه انجام بدی.
مثلا دوشیزه شین نوشته بود صبا النگو دستش میکنه که خوابش بپرهو جرینگ جرینگ بکنه، من داشتم فکرمیکردم که نمیشه اینکارو توخونه ما انجام داد زیراکه(مرده کلمه زیرا هستم) برادر خوابه مادر هم خوابه، این صدا بیدارشون میکنه.
یا مثلا وقتی بیدار میشم نمیتونم سیصد ساعت صورتم رو بشورم چون صدای آب ممکنه بیدارشون بکنه.
یا اینکه دوس دارم وقتی میرسم خونه یکم آروم لباسامو در بیارم بشینم استراحت کنم دراز بکشم اما معمولا تند تند باید قهوه درست کنم والخ.
خلاصه اینکه آدم مستقل که شد، عروسی که کرد(یه کدوم از اینا دیگه) میتونه هزار تا کار واسه خودش بکنه و رئیس خونه باشه.  که مجبور نباشه در مقابل دو نقطه او شدن اعضای خونه هزار بار بگه دو سداشتم و دلم خواست و مگه چیه و فلان و بیسار.
بعله!
خیلی بده که دست رو هر لباسی بذاری سایز تو نیس!
بعد عکسای دوستاتو تو فیس بوک ببینی دق کنی!

یکشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۹

نازکشیدن از دوست دختر کار من نیست. چطور انتظار داره نازش رو بکشم؟
میگم میای شب سال نو فلان هتل؟ میگه نه پارتی میخوام برم. میگم سراغ داری؟ میگه نه. میگم خب همه باهم یه جا بریم دیگه. میگه شما تصمیم بگیرین من بعدا میگم.
حوصله ندارم جر و بحث کنم که مگه میشه و ما دوست هستیم باید باهم بریم و فکر من هم باش و شاید بعدا بلیط نباشه و ینی چی اینکه شما اوکی کنین بعد من میگم مگه تو جزو دوستامون نیستی و اینا!
نازش رونمیکشم، نیومدنش باعث میشه شب سال نوی من واقعا خراب بشه چون تنها دوست مجردیه که دارم، و بدون اون، با دوستای دیگه م و پارتنرشون معذب هستم!
یه دوست پسر اگه داشتم من، منت اینارو نمیکشیدم که!
طلایی موهامو خیلی دوس دارم، خیلی خوشگلم.
با 26 سال سن، یک عدد دوست صمیمی ندارم، از اونا که هرروز به هم زنگ بزنیم واسه همدیگه مهم باشیم و از جیک و پیک هم خبر داشته باشیم.
خیلی ناراحت مبابت این قضیه. خیلی
رفته بودم دانشگاه مدارکو تحویل بدم که تسویه حساب کنم و بقیه کارای فارغ التحصیلی.
اون خانومی که باید کارمو انجاممیداد نیومده بود و سپرده بود به همکارش، اسممو پرسید و فامیلمو بعد گفت بشین الآن پرونده ت رو میارم. درحالیکه پرونده م رو میاورد گفت: میدونی از کجا یادمه تورو؟ سر امتحانا همیشه برگه تو خوش خط ترین و تمیزترین بود!
احساس خیلی خوبی داشتم:)

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

از فردا هم هرجا لباس خوب و خوشگل و مناسب دیدم باید بگیرم یا بیعانه بذارم نگه داره.
بسکه پشیمون میشم هردفعه یه چیزی نمیخرم.
چند روزیست درد دست دارم. سخت است زندگی. بسیار

یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹

بزرگترین انتقام من از اون جمع چهار تا همکارمون اینه که من ازدواج نکردم و بچه هم ندارم. 
عالیه اصلا که مجبور نیستم ونگ ونگای بچه روتحمل کنم دنبالش بدوئم لوس بازیش رو تحمل کنم یا هرچی.
بودنت، آرامشه برام